شعر دیگر ( . . . )

به : مادرم که اشک های اش دانه های تسبیح خدا است . . . بود !

 ( . . . )

زنبیل اش را گذاشت کنار حوض

پیغام گنجشک ها را

از پله های کوچه بالا که می آمده ست

شنیده بود

گفت دل نگران نیست دیگر . . .

_ با من بود _

می خواست چیزی بگویم .

گفتم بس کند

لبخند زد

کوه بلند بر شانه های اش بود .

/ 6 نظر / 31 بازدید
مسعود قلعه

سلام اگر " بود" خدا بیامرزدش و اگر " هست" خدا سایه اش را از سرت کم مکناد. نمی دانم چرا این شعر تو مرا یاد شعر " ای وای مادر " شهریار انداخت. شعر بسیار پرحساسی است.اگر نخوانده ای حتماَ بخوان. موفق باشی.

عاطفه

خیلی قشنگ بود..حداقل باعث شد من نیم ساعت گریه کنم..[گریه][گل]خیلی زیبا شعر می گی..کاملا حست به آدم منتقل می شه[دست]..امیدوارم روزی بتونم به این زیبایی شعر بگم..یه دنیا[گل][گل][گل]واسه شما...

عاطفه

در خوابهای کودکی ام هر شب طنین سو قطاری از ایستگاه می گذرد دنباله ی قطار انگار هیچ گاه به پایان نمی رسد انگار بیش از هزار پنجره دارد و در تمام پنجره هایش تنها تویی که دست تکان می دهی آنگاه در چارچوب پنجره ها شب شعله می کشد با دود گیسوان تو در باد در امتداد راه مه آلود در دود دود دود ...[گل]

محسن قاسمي

سلام يادمان باشد كه تا باران گرفت... اينجا هنوز هم چشمهايي منتظر نگاه توست اينجا هنوز هم دلي برايت تنگ ميشود اينجا هنوز هم ميشود عاشق شد مثل من... مثل تو... مثل ما... مثل تمام مردم اين كوچه... به روزم و منتظر ديدار مهربانتان...

سعید

سلام وبلاگ بسیار زیبایی داری ،نوشته های بسیار دلنشینی و خوندنیی داری موفق باشی