به هـ . نادرزاده

صبح آن روز برفی

گونه های ات را ربوده بود

با احتیاط

روی یخ های پیاده رو قدم بر می داشتی

دست های خیس ات را

می خواستم

در دستانم بگیرم

آواز کوچه های قدیمی را بخاطر می آوردم

بوی پنجره های آبی رنگ با تو بود

با کلماتم

اتفاق های خیس را تجربه می کردم.

.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

من آواره گی های زمین خورده ام را فراموش می کنم :

چای با طعم آلبالو ، دلستر خنک و قارچ سوخاری ، روی میز و نیمکت های نرم و قرمز رنگ همراه با نور ملایم آبی و کلماتی که لباس مردمان عادی را می پوشیدند و التهاب خیابان های گرم تهران را آرام می کردند.

   

 

/ 0 نظر / 11 بازدید