و حتی در حریم ما . . .

تو هم مومن نبودی

برای او که موهایش باد را می رقصانند (2)

گویی هنوز حرفی مانده بود

دست کم اینطور به نظر می رسید

و شاید این من بودم که چنین اتفاقی را طلب می کردم

او

آب دهانش را قورت داد

و ساکت ماند

گویی کلماتی را فروخورده باشد

* * *

آیا حرفی نمانده بود

یا کلمات آدمی ناقص بودند ؟

* * *

من

حاضر بودم

مثل مرگ کسی

چند لحظه پیش از وقوعش .

او

سکوتش بود

که مانده بود .

 

" ٢ "

فکر کن

یک خوشبخت هستی

و بی محابا بخند

روی این خیابان خیس

خط سفیدی هست

که پیش از رسیدن به انتها

تکه تکه می شود

 

  
نویسنده : شایان ربیعی ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :