و حتی در حریم ما . . .

تو هم مومن نبودی

حاشیه بر کتاب " کاکتوس ها همدیگر را دوست دارند "

"بی تو
 صدای سیرسیرکیست
تنها صدای سیرسیرکیست
که شب را تکرار می کند"
روزگاری شعر بلند باب بود . امروز این شیوه شعر نویسی بیشتر به یک ولگردی روشنفکر مآبانه شبیه است تا اثری با کارکردهای هنری و اجتماعی .
 " کاکتوس ها همدیگر را دوست دارند " مجموعه ی شعر های کوتاه و بسیار کوتاه رضا یاوری است و انتشارات شاملو ، بهار  امسال چاپش کرده است .
گرچه بنا دارم مختصرا و منحصرا به مایحتوی کتاب بپردازم اما طرح کسالت آور روی جلدِ کتاب مانع از آن می شود که از کار محمد رضا باغی ( طراح جلد ) دلخور نباشم .
به شعرها بر می گردم.
دایره واژه گانی کل مجموعه چندان گسترده نیست و از قضا من این ویژگی را به دلایلی حُسن کتاب می دانم از آن رو که شاعر با این مجموعه محدود واژه ها در عین اینکه تصاویری بدیع و ملموس ایجاد کرده ، توانسته است تا فضایی خاص و یکدست را برای کتابش تعریف کند .
پس در وهله اول " کاکتوس ها . . . " ملغمه ای از پراکنده گویی های یک شاعر نیست .
"قطار می گذشت
و ماه
به تعداد پنجره هایش تکثیر می شد "
اما شعرهای داخل کتاب خوب و بد دارند ، پیداست که یاوری در شعرهای بسیار کوتاه تبحر دارد . فضای کارش را می شناسد و زور نمی زند تا معنایی مهمل را به کلماتش بیاویزد و به مخاطبش بخوراند ، چه که در بیشتر قریب به اتفاق شعرهای بسیار کوتاهش ، اصولا معنایی در کار نیست و کلمات صرفا در زمینه ای از نوستالژی ، فضایی ملموس و عاری از ابهام و پیچیدگی خلق می کنند .
" دلم گرفته است
چون حیاط مدرسه
در تابستان
. . . "
گفتم که ، شعرهای داخل کتاب خوب و بد دارند و پیداست که یاوری در بدنه شعرهای خوبش جای پای روایتش را پاک می کند و مخاطب بی درنگ در همانجا می نشیند ، گویی شعر   چیزی می شود که مخاطب همین الآن می خواسته بگوی . چیزی که بر نوک زبانش بوده است .
" نه آبی در قمقمه ها بود
نه لبخندی در کلاه خود
و نه در خاطر فشنگ ها بوی باروت
تنها مادرم که خیاطی می کرد
چیزی لب تاقچه تکان می خورد "
این شعر نه چفیه انداخته است و نه گلوله ای شلیک می کند ، فقط شهیدی را به خانه اش بازگردانده تا با صدای چرخ خیاطی مادرش ،لب تاقچه با قاب عکسش تاب بازی کند .
من کار بدی کردم . اگرچه نباید این اضافات را به شعر وصله می زدم اما خواستم بگویم ،  شعر می تواند برخلاف بسیاری دیگر ، خوب باشد و همزمان شعر جنگ باشد .
گفته بودم که شعرهای داخل کتاب خوب و بد دارند و  یاوری بغیر از یک مورد ( شعر مومیایی) در باقی شعرهایی که کوتاه ِ کوتاه نیستند ، به طرز بی مزه یی شاعر نیست !
او در اینگونه شعرهایش ، به یکی از دوستان من شبیه است . دوستی  که مدام جوک های بی مزه تعریف می کند و بد هم تعریف می کند ، طوریکه حتی اگر در لابلای آن جوک های بی مزه یکی دو مورد جوک خوب هم پیدا شود ، باز کسی خنده اش نمی گیرد .
اینجا فرصت خوبی برای شاهد آوردن از این شعرها ندارم و دلم هم نمی خواهد که قطعه قطعه هایی از این شعر ها را سواکنم و برای نقد به متنم منگنه کنم چون به لحاظ روش شناختی اینجور نمونه گیری نمی تواند معرف  شعر باشد و هم از آن رو که در شعر فضای شعری بیشترین اهمیت را دارد ، سوا کرده بخشی از شعر کاریست غلط اندر غلط.
به این ترتیب از رنج و زحمت این کار هم می گذرم
اما جملاتی که در دو ، سه صفحه پایانی کتاب امده بود گیجم کرد .
" احتیاج ، پرنده را به زمین می کشاند "
و
" هوا ، هوای پریدن قاصدک نیست "
و
" ما تنها پلی هستیم
که زندگی از آن عبور می کند "
و . . .
ابتدا فکر کردم که این جمله باید فهرستی از شعارهای یک پیکار انتخاباتی باشند . مثلا انتخابات برای تعیین رییس انجمن شاعران یک شهری ، یک انجمنی ، جایی ، چیزی !
به هرحال اگر شعرهای بسیار کوتاه کتاب را که غالبا منحصر بفرد و زیبایند "جاندار" بنامم ، شایسته است که این جملات واپسین را " جانور " صدا بزنم .
بگذریم و به شعرهای خوب شاعر برگردیم
" هر سیبی را که می چیدند
چراغی خاموش می شد
و تاریکی
درخت به درخت باغ را می پوشاند "
می خواهم کار بدم را تکرار کنم و دوباره یک چیزی را به شعر وصله بزنم . اینکه وقتی سیب ها را می چینند روزها کوتاهترند و شب ها بلند تر ، و کار چیدن سیب ها از روشنای روز بیشتر طول می کشد ، تصویر نّفّس داریست تداعی کردن چیدن سیب های زردو سرخ در هنگامه غروب ، در باغی که به سیاهی می رود .
نیازی نیست که دوباره از تبحر یاوری در شعرهای بسیار کوتاه چیزی بگویم ، دعوتتان می کنم تا اگر فراهم شد کتابش را ورق بزنید و شعرهای خوبش را بخوانید.
" . . .
قطار چون لالایی غمگینی می رفت
و باران تاثیری در صدای سوتش نداشت "
می خواستم با همین قطعه شعر مطلب را تمام کنم اما کتاب را که بستم ، در پشت جلد شعری را دیدم که هرچه گشتم در داخل کتاب نبود ، کاش آنجا هم نبود
________________________________________
* از محمد آشنا بابت امانت دادن کتاب ممنونم ، محمد آشنا ،‌ که کم یاب شده ست و نام وبلاگ مرا از فهرست لینک هایش خط زده !

  
نویسنده : شایان ربیعی ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸