ترجمه چند شعر شیرکو بیکه س از تازه ترین کتابش :

۱
برف گفت :
ساده مثل من بنویس
آنگاه که آب شدی به اعماق برو
و در سرزمین شعر
دریا ها را بیافرین
دریاچه ها را
۲
تمام چراغ ها روشن اند امشب
و خانه تاریک است
چرا برنگشتی !؟
* * *
تمام چراغ ها خاموش اند امشب
و خانه اما روشن . . .
آیا تویی که بر گشته ای !؟
۳
بر جاده باریک دفترم روزی
شعری سیاسی و شعری عاشقانه به هم رسیدند
و من می دیدم
اولی که سخن می گفت
آتش از پیکرش می پرید
و دومی
پرتو نور ماهی عسلی !
۴
رودی پرسید : چه ای ؟
گفتم : ماهی ام . . . شیرکو بیکه سی که ماهی شده است .
- از کدام رود ؟
- شعر
- و این رود اگر خشک شود ؟
- در آن ِ لحظه می میرم .
۵
باران همیشه زیبا نیست
اما همیشه باران است
درختان جنگل همه زیبا نیستند
اما همیشه درخت اند
بندگان خدا
پرنده های او
و احشامش
همه زیبا نیستند !
و شعرهای من . . .
و . . .
طرحی از خودم
" طرح ۷ "
شعری را در زیر این برف ها گم کرده ام
رد پاهایت دوره ام می کنند
آب می شوم .
