و حتی در حریم ما . . .

تو هم مومن نبودی

حکایت دیدار ما و استاد محمد رضا لطفی

اینجا چراغی روشن نیست !

" یکی از دوستان ما که اتفاقا صدای شیوا و دلنشینی هم دارد برای تست صدا و ثبت نام در مکتب خانه میرزا عبدالله ـــ کلاس موسیقی استاد لطفی ـــ دعوت شده بود . به اصرار او من هم راهی شدم."

.

از عرفان و مفاهیم آن تنها یاد می گیرند که ریشی بلند کنند ومویی و احیانا ً سیگاری و تریاکی و . . . .

دلم گرفت وقتی سه تار کوچک بیچاره زیر دست های کلفت و هیبت ناموزونش مجبور بود جواب پس بدهد .

یاد حرف های دوستم افتادم که می گفت: " نواختن ساز اصولا هنر نیست بلکه حرفه است و هرکس مهارت بیشتری در نواختن داشته باشد هنرمندتر!!! است ." یعنی چیزی است مثل چیدن قفسه کتاب ها ، مرتب کردن قطعه های پازل و . . . .

بهر حال من رفته بودم عارف شیدایی را ببینم که افتاده گی را از آن رو که طالب فیض است آموخته ، اما محمد رضا لطفی را دیدم .

همراه با میرزا بنویس های دفترش که گمان می کردند دربانان قصر مخصوص ایزدی هستند .

اولین چیزی که به ذهنم آمد مقایسه ای بود بین هوشنگ ابتهاج ( سایه ) و آقای لطفی .

یاد کنسرت (نمیدانم کنسرت کلمه درستی است یا نه ) مشترکشان افتادم و . . .

شیفته گی و شوریده گی سایه کجا و اوصاف آقای لطفی کجا !

می خواستم از او در مورد تلفیق شعر بی وزن و موسیقی سنتی بپرسم اما رفتار و نگاه آنچنانی او نسبت به هنرجویانش _ که انگار سعی می کرد قاطع و بی حوصله نشان دهد _ پشیمانم کرد و ترجیح دادم لام تا کام حرفی نزنم ، سر جایم نشستم و به این جمله هایی که می نویسم فکر کردم .

احساس خوبی داشتم از اینکه به آن مکتب ( مغازه ) کذایی هیچ ربطی ندارم .

داشتم تفاوت مردان موسیقی ملی ایران را بیشتر می فهمیدم .اینکه آقای لطفی و امثال او هنوز خیلی مانده تا به دیگران ( نمونه آقای مشکاتیان ،ناظری ،شجریان ،کامکارها و . . . ) پهلو بزند .

بگذریم. . .

            می دانم خیلی تند رفتم اما می خواهم سعی کنم خودم را  س     ن     و   نکنم

                                                                                                  ا    س     ر

و یک غزل *.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.* این


غزل را مدت ها پیش نوشته ام وهمین یکی دو روز گذشته در لای دفترهای یکی بود یکی نبودم پیدایش کردم
اما متاسفانه یکی از بیت هایش را نتوانستم بیابم ( یعنی در اصل نتوانستم بخوانم چون کاغذ پاره پوره بود )وبا حس شعر هم فاصله زیادی داشتم تا بتوانم درست و صادقانه آن را بازسرایی کنم پس با عرض پوزش از شما به جای این بیت چند تا نقطه می گذارم .

اما نکته اصلی مورد نظر من در این غزل ، وزن آن است . اگردر مصوت های کوتاه و بلند شعر درنگ کنید متوجه منظور من خواهید شد . من برآنم که وزن در غزل نو باید بازخوانی و باز شناسی شود . چراکه خیلی از واژه ها گرچه نظم مصوت های بلند و کوتاه مصراع را بر هم میزند اما در ریتم و روند شعر اثر چشمگیری ندارد .

در این مورد بعدا بیشتر می توانیم با هم صحبت کنیم . پس . . .

 

چه چیزی به جای ما دو نفر

می شود خدای ما دو نفر

سهم ما یکی است ، خدایی شدن

سهم ما از " ما " ی ما دو نفر

نترس این نگفته ها کفر نیست

دست کم برای ما دو نفر

چیزی میان من و تو کم است

چیزی در ورای ما دو نفر

چیزی ازعطای یک عشق سرخ

چیزی در لقای ما دو نفر

آغشته با هوی درویشان است

سرشته با های ما دو نفر

چیزی که با آن قبضه می شود

نفس در هوای ما دو نفر

. . . . . . . . . . . . .

 . . . . . . . . . . . . .

کاش خط صاف ،سوت ، صفر

کاش انتهای ما دو نفر

 

  
نویسنده : شایان ربیعی ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :