و حتی در حریم ما . . .

تو هم مومن نبودی

وقتی دف حالت را به هم می‌زند

راه رفتن کار آسانی نیست،‌ در هر کجای این جهان بیکرانه که باشی.

حرف‌هایی هست که در وجود توست اما بر زبان آوردنش کار تو نیست و باید در رسای شعر و موسیقی و سینما و . . . بدانی و بشنوی‌اش. حرف‌هایی که بی واسطه با آفریده شدن‌ات،‌ به دنیا آمدن‌ات،‌ لبخند زدن‌ات،‌عاشق‌شدن‌ات،‌ سرکار رفتن‌ات،‌ تایپ کردن‌ات،‌رانندگی کردن‌ات،‌ چای خوردن‌ات،‌عصبانی شدن‌ات،‌ تنها شدن‌ات،‌ شاد بودن‌ات و . . . برخورد می‌کند،‌حرف‌هایی که گفتن‌شان کار تو نیست و نشنیدن و ندانستن‌شان راه رفتن‌ات را نامتعادل می‌کند.

عصر دیروز خسته شدم از دست سرزمینم.

خسته شدم از اینکه برای شنیدن یک کار موسیقیایی جدید و خوش فرم باید دست به دامن نسخه‌های کپی شده فارسی و انگلیسی و اسپانیایی و فرانسوی و هزار جور کشور و زبان دیگر بگردم و در خودی‌ترین و محرم‌ترین حالت ممکن به کارهای رشو،‌ جوان حاجو، کایا و . . . برسم.

من می‌خواستم امروز و فردای جهان را در کلام موسیقیایی زبان مادری ام خلاصه کنم نه دیروزهای‌اش را؛ در شعر زبان مادری‌ام و در سینمای‌اش.

راه رفتن کار دشواری است اگر آنچه در دستگاه MP3 playerات گوش می‌کنی، به زبان مادری‌ات نباشد.

در این جهان وارفته که هرکسی در دنج ترین گوشه خانه‌اش می‌تواند جمعیت بسیاری را بلرزاند بی آنکه ریالی هزینه کند،‌نمی توانم بفهمم که چرا دوستان هم‌زبان هم‌دل‌ام کمی از پوسته هنجاری موسیقی هورامی درنمی‌آیند و چه می‌دانم در قالب‌های مختلف موسیقی مثل پاپ و جاز حتی اثری خانه‌گی منتشر نمی‌کنند.

احترام و ارادت بسیار ویژه‌ای به موسیقی سنتی و مقامی دارم،‌ همچنانکه می دانم قریب به اتفاق مردمان سرزمینم دارند،‌ اما این قالب و این سبک نمی تواند جوابگوی همه نیازهای زندگی روزمره باشد،‌ و واقعا نمی‌تواند به طوری که بارها دیده‌ام بسیاری از دوستانم از شنیدن صدای دف و آن ریتم‌های تکراری و آن آوازهای پیر چندین ساله که هر روز دارند تکرار می‌شوند و تکرار می‌شوند و تکرار می‌شوند، کلافه شده‌اند و کلافه شده‌ام.

با این همه در این وادی باید بسیار سپاسگزار عده کم‌شماری باشم که با تمام سختی‌ها و موانع، ‌با هزینه‌های شخصی و رنج‌راه کشیدن‌های طولانی روزنه‌ای برای نفس کشیدن ذهن موسیقیایی قشر جوان باز کرده‌اند،‌ گرچه حتی این تلاش‌های صادقانه و جاودان اجر نیز آنطور که باید و شاید راهی نسپرده‌اند که شاید. . .  و نتیجه کار انحنا و افتراقی را از خط اصلی جریان اصلی که همان موسیقی گریه و خنده است ایجاد نکرده.

آیا هنوز مصرف موسیقی در سرزمین ما در عروسی‌‌ها و جشن‌ها و رزم‌هاست؟

آیا مصرف روزمره موسیقی در شهر و روستای ما جایگاهی دارد؟

فکر می کنم این سئوال‌ها هم بی اساس نیستند چرا که اگر در زندگی روزمره و فعالیت‌های بسیار معمولی زندگی روزانه،‌ موسیقی جایگاهی داشته باشد تولیدکنندگان این حوزه هم بی گمان به سراغ تهیه و پخش آثار موسیقیایی متناسب با زندگی معمولی روزانه می‌رفتند. پس یا چنین نیازی وجود ندارد و یا تولید کنندگان موسیقی متناسب با این نیازها اثری تولید نمی‌کنند.

پایان کلام آنکه من به نمایندگی دست کم 20 تن از هم سن و هم صنف‌های خودم، باید بگویم که نمی‌توانم با آثار موسیقیایی که تاکنون به زبان هورامی منتشر شده‌اند، زندگی روزانه‌ام را بگذرانم،‌تاکسی سوار شوم،‌ در نمایشگاه آثار تجسمی قدم بزنم،‌سرکار بروم و . . . به ناچار می‌روم سذاغ دیگران و دیگر زبان‌ها.

از دوستانم بسیار سئوال کردم و جویا شدم،‌نتیجه این بود که بیشتر کارهای هم‌زبان ما در موسیقی برای شادی و رقص یا گریه و زاری تولید می‌شود و بطور کلی متناسب حالت‌های خاص و ویژه است نه زندگی روزانه و روزمره این همه آدم معمولی.

  
نویسنده : شایان ربیعی ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :