و حتی در حریم ما . . .

تو هم مومن نبودی

به پاس برکت صدای غزلی

لبخند سهم زبان مادری ام بود . . .

روزی گفته بودم : سرودن غزل هورامی یک امر مازوخیستی است و می تواند آناتومی ویرانگری شاعر باشد . همین امروز هم براین باورم که هنوز . . .

پس به احترام شاعران غزلسرای هورامی و به حرمت دلواپسی های غم انگیزشان  می ایستم و ایستاده به زبان مادری ام عاشق می شوم و غزل می خوانم . . .

 کاک عدنان مرادی ، پیش از آنکه معلم باشد پیش از آنکه رفیقی باشد پیش از آنکه هرچه باشد و نباشد ، شاعر بوده ست و . . . شعری است الآن ! به قول بیکه س ؛ بلند و بی تمامی . . .  

زنگ زده بود آن شب ، گفت وبلاگش (shonama.blogfa.com) را با غزل های تازه ای به روز کرده ! غزل هایی که مشتاق بود من - منی که کی ام ؟! - خوانده باشم شان !  بی امان پله های خوابگاه دانشجویی دانشگاه هنر را چندتا یکی پایین آمدم .

دو غزل تازه که در میانشان یادواره کاک یوسف رسول آبادی لبخند می زد ، نفس می کشیدند - بخت بد یمن - سیستم نظر نویسی بلاگفا همراهی ام نکرد و چند بار نوشته های ام را به بهانه مشکلات فنی نپذیرفت .

در حوالی همین روزها - به محض فراغتی کوتاه از درس و کار - روایتی از غزل هایش را در این صفحه به شونما (= یادگار ) می نویسم . باشد که هنوز نفرسوده باشم . . .

 

 

  
نویسنده : شایان ربیعی ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :