و حتی در حریم ما . . .

تو هم مومن نبودی

 

داستان کوتاه

ن . الف

ساعت دو بود . تندی آفتاب کمی چشمامو اذیت می کرد . با چشمای نیمه باز پیرمرد رو می دیدم که مثل من تو آب بود و صدف ها رو علامت می زد . همه جا تا چشم کار می کرد آب بود و آب .

پرسیدم : چقد بزرگ شدن ؟

با صدای گرفته و بم گفت : زیاد !

ساعت دو و یک دقیقه بود ، تندی آفتاب چشمامو اذیت می کرد .

  
نویسنده : شایان ربیعی ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :


برای او که موهایش باد را می رقصانند ( 3 )

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : شایان ربیعی ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :


سلام یار دیرین ، من بازآمدم ببوی تو

و تهران . . .

در رنجی بی شکوه ! و گریوه ای قدیمی و لوس

اتفاق های تلخی برایم افتاد ، کودک درونم . . . شد !

و حالا دارم بعد از کله پا شدن ، سرپا می شوم کم کم کم کـَمک

برای تو می نویسم این همه را

که نمی خوانی و می شناسی ام

یادش بخیر شبی که دو نفری در کوچه های تاریک میدان انقلاب قانون اساسی را نادیده گرفتیم . . .  

 

  
نویسنده : شایان ربیعی ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :