و حتی در حریم ما . . .

تو هم مومن نبودی

یادداشتی بر سخنان دکتر سروش در کتاب قصه ارباب معرفت

                یک نکته بر معلم

                     ...........................................................................................

 " قصه ارباب معرفت " را ورق می زنم . هنوز خاطره نه چندان خوشایندی که مدتها پیش از خواندن قسمت "حافظ و مولوی " در ذهنم نقش بسته است از خاطرم نرفته و مدام بر آنم می دارد تا آنچه را که در تقابل نظرات دکتر سروش در ذهنم است بنویسم .

 در لابلای بند های این قسمت ، به جمله هایی بر می خوریم که نمی توان و البته نباید به ساده گی از کنار آنها گذشت مثل :

 " می بینیم که در همین مقام هم مولانا از حافظ سبق می گیرد " ،

 " واین [ عشق در شعر حافظ ] کجا و آن نکته ناب عطرآگین که مولانا از آن پرده بر می گیرد کجا" ،

" و مولوی . . . . صد حافظ را درس می آموزد " و . . .

 مطلب با این نکته پایان می گیرد که هنوز مواردی دیگر در مقایسه مولوی و حافظ ناگفته مانده است که البته دکتر در مجالی دیگر به آن می پردازد. اما آنچه در ذهن من سوالهای بسیاری ایجاد کرد صراحت کلام دکتر است آنگاه که حافظ را بی واسطه در قیاس با مولانا قرار می دهد و مراتب آنها را به قضاوت می نشیند .

 بدیهی است هر کسی بنا بر علایقی که به شخص یا موضوعی خاص دارد می تواند انتخاب و اختیار از خود داشته باشد و از آن نیز دفاع کند اما کسی چونان دکتر سروش که درمقام یک اندیشه مند لب به سخن می گشاید وگفته هایش را نوشته می کند و . . . کتاب می شود شاید می بایست قدری زیرکانه تر والبته " رندانه " تر موضوع را بررسی می کرد. به هرروی سوای علایق و سلایق شخصی ، همیشه گزاره ها و معیارهایی برای سنجش لفظ و معنا در ادبیات و بویژه شعر بوده و هست که بر مبنای آن می توان سطح اثر و شاعرانه گی وشوریده گی خالق اثر را تشخیص داد . آنچه دکتر در مقایسه شعر این دو شاعر مورد توجه قرار داده است عموما جنبه معنایی والبته گاهی ارزشی دارد و از قضا همین گزاره است که سنگ بنای اصلی قضاوت ایشان شده . یعنی دقیقا موضوعی که بررسی آن بستگی بسیاری به معتقدات فرد پژوهنده و خواسته های او دارد.. توصیف مولانا از عشق ، و شور و شعفی که او بدان نسبت می دهد و نگاه [ به قول دکتر ] غمگنانه حافظ به عشق معیار مناسبی برای سنجش شعر آن دو نیست . حتی آن جنبه از نقد ادبی نیز که به نقد معنا شناختی معروف است اصولا جنبه زیبا شناختی معنا را در نظر دارد تا جنبه ارزشی آن .

حال مسئله آن جاست که دکتر موضوع بالا را بسط داده و دو دیدگاه حافظ و مولوی را بیان می کند و می گوید عشق حافظی عشقی عاشقانه است و عشق مولوی عشق معشوقانه . و ادامه می دهد که شعر حافظ شعر عاشقی است که از فراق و درد می نالد و شعر مولانا شعر عاشقی که در وصال و از طرب می سراید و منظور دکتر آن است که در وادی عشق ، مولانا در مراحلی والا تر( پیش تر ) از حافظ بوده  . . . آنگونه که صد حافظ را درس می آموزد .

البته من بر این باورم که مشکل کار درهمان فرض اول است ؛ اینکه حافظ نگاه غمگنانه ای نسبت به عشق داشته باشد – آنگونه که نتیجه بالا را بتوان از آن گرفت - چندان قابل اتکا نیست . چه که حافظ - همانطور که هر شاعر دیگر – شعرش را به تاثیر از روحیات و حس وحال لحظه اش سروده است .

تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق

هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم

 واین بیت زیر :

 حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد

 شادیت مبارکباد ای عاشق شیدایی

با این همه مجادله بر سر آن نیست که در شعر حافظ - آنگاه که ازعشق می سراید – همیشه ازغمی پنهانی نشانی هست ، اما اینکه عشق حافظ را عاشقانه و عشق مولانا را معشوقانه بنامیم با این مفهوم که حافظ در فراق بسر می برده و مولانا در وصال سخن دیگری است که از فرض های بالا منتج نمی شود و حتی با فرض این نتیجه ، باز این معیار  برای سنجش شعر آن دو – در حوزه معنا شناختی –مناسب  نیست .

 به هر حال اگر بنا نباشد از طرف دیگر بام پایین بیفتم ، شاید بتوان اینگونه گفت که حتی در برخی موارد در معانی نسبتا یکسان حافظ از لحاظ ساختاری و زبان شعری گوی سبقت را از مولانا ربوده است .

مثال های این مدعا را از خود کتاب " قصه ارباب معرفت " می آورم .

مولانا :

 بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

 بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

حافظ :

 بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران

 بگشای لب که فریاد ازمرد و زن برآید

 * * *

مولانا :

 مست می بیدار گردد از دبور

 مست حق ناید به خود تا نفخ صور

 حافظ:

سر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشر

هرکه چون من درازل یک جرعه خورد ازجام دوست

.................................................................................................شایان ربیعی

  
نویسنده : شایان ربیعی ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :