و حتی در حریم ما . . .

تو هم مومن نبودی

 

سال 94 برای حوزه نشر سال بسیار پر فراز و نشیبی بود. حتی به نظر می رسد که بتوان گفت کتاب و به طور کلی حوزه نشر پر تلاطم ترین بخش فرهنگی کشور در سال 94 بوده است. از این رو که تلخ ترین و البته شیرین ترین خبرهای ممکن در این حوزه در فاصله همین  12 ماه سال 94 منتشر شده است.

روزهای نخستین سال برای حوزه نشر به طور کامل تحت تاثیر برگزاری بیست و هشتمین دوره نمایشگاه بین المللی کتاب در تهران بود. نمایشگاهی که بر اساس آمارهای رسمی منتشر شده از سوی ستاد برگزاری اگرچه توانست بیش از 500 هزار نفر از کتاب دوستان را به مصلی بکشاند اما نتوانست رکورد سال گذشته را تکرار کند. در سال 93 و تنها در روز پنجشنبه هجدهم اردیبهشت ما جمعیتی در حدود 270 هزار نفر تنها در یک روز به نمایشگاه رفتند تا پرجمعیت ترین روز در تاریخ برگزاری نمایشگاه کتاب به نام این روز ثبت شود.

به هر حال نمایشگاه امسال اگر چه در  آمار بازدیدها رکورد سال گذشته را جابجا نکرد اما در بخش مهمتری توانست استانداردهای کل بیست و هفت دوره پیشین را ارتقا دهد. بنا بر آمار رسمی ستاد برگزاری  نمایشگاه کتاب سال 94 در یک اتفاق بی نظیر سقف فروش را به مرز رقم 100 میلیارد تومانی نزدیک کرد تا رکورد جدید فروش با فاصله بسیار قابل توجهی نسبت به میانگین فروش سال های گذشته و همچنین نسبت به کل فروش سال قبل از آن به نام سال 94 ثبت شود.

اما سالی که نکو بود از بهارش پیدا نبود. فروش بی نظیر در نمایشگاه کتاب به همان ده روز برگزاری خلاصه شد و امیدواری ناشران دوام چندانی نداشت. در روزهای پایانی فصل بهارف همه طول تابستان و روزهای آغازین پاییز یکی از بدترین دوران فروش کتاب در کشور تجربه شد. پرفروش ترین کتابفروشی ها در این دوران که حدودا نیمی از سال را تشکیل می داد به طور میانگین روزانه کمتر از 50 جلد کتاب می فروختند. نکته قابل توجه آن است که در نمایشگاه کتاب ناشران امکان برپایی غرفه دارند نه کتابفروش ها. بنابراین اگر فروش نمایشگاه هم خوب بوده باشد این موضوع ارتباطی با کتابفروش ها نخواهد داشت. از این رو می توان گفت که کتاب فروش ها در سال 94 تقریبا 9 ماه از سال را در بدترین روزهای فروش کتاب سپری کردند.

  
نویسنده : شایان ربیعی ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٤
تگ ها :


یادگار دوست

محسن خانعلی، پس از «آفتاب» و «آینه»، مهربان‌ترین خلقتی است که نامش با «آ» شروع می‌شود؛ . . .  آقامحسن خانعلی.

یادم باشد از این به بعد به درخت انجیر بگویم محسن، به سایه‌اش خانعلی . . .

یاری دارم گذشت را می‌فهمد

چون ابر نیاز دشت را می‌فهمد

هرکس که به خانه اش قدم بگذارد

سنگینی بازگشت را می‌فهمد

  
نویسنده : شایان ربیعی ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٢


 

این شعر کوتاه را در کنار سلام بلندی که لهجه کردی دارد می‌سپارم به فرزاد حسنی دلنشان که صدای آواز خواندن کردی‌اش از پشت گوشی تلفن هنوز در روزگارم ادامه دارد.

عکس مراسم عقدش در جماران، روزم را ساخت و تهران تلخ این روزهایم را مثل گیلاسی شیرین به خانه برگرداند. 


*

خوشحالی

با همه رنگ‌هایش

روی ریسه
لامپ‌ها نشسته است.



من بی‌هوا می‌رقصم

و به تو نگاه می‌کنم

که خنده‌ات

هوش از سر دست‌هایم برده است.



بخند عزیزم.

بیشتر بخند.

و کمک کن گیلاس‌ها زودتر به تابستان برسند.



بگذار امشب

مثل عطری

از هوای جهان

بیرون بزنم.

  
نویسنده : شایان ربیعی ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢


برای کاک مهدی

بارها گفته‌ام که مهدی جلیلی بیشتر از آنکه یک آدمی باشد مثل بقیه آدم‌ها، . . . یک «وضعیت» است، یا اصلا چرا مثل کارشناس‌ها دارم حرف می‌زنم؟ مهدی جلیلی یک آدم نیست یک وضعیت است، یک وضعیت یعنی مرتبه‌ای از پدیده‌های به خلقت درآمده! حالتی میان شکوه و شفق، روستا و روسری، شعر و شقیقه، لبخند و قسم .و . . . کوه و کتاب!

این وضعیتی که می‌گویم بارها در شعرهایش، در کتاب خواندن‌هایش، در سلام کردن‌هایش، حتی در تاکسی سوار شدن‌هایش کشته شده است، شهید شده است. به قول مرتضا حنیفی باید به او بگوییم مهدی شهید جلیلی!

من در همین وضعیت برایش گفته ام که:

در جنگ مدرن و سنتی می‌میریم

در این گذران لعنتی می‌میریم

یک روز کنار آب و آبادانی

تنها و غریب و خطخطی می‌میریم

_____________________________________________________________

دلم یک هو برایش تنگ شد، برای مهدی، پایتخت دهاتی ما !

پایتختی صمیمی که در دل پایتخت بزرگ این روزهای آلوده‌ای! کجایی!

 

 

 

  
نویسنده : شایان ربیعی ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها :


25/26

حالا چند روزی می‌شود که زمستان شده است. اصلا برگ از تن درخت که می افتد یک جوری همه چیز شاعرانه می شود، آن لحظه وسوسه آلود افتادن یک برگ از درخت و رنگ باختنِ پیرامون و هرآنچه در آن هست! حس خوبی دارد.

 احتمالا آدم که سنش از 25 و 26 بالاتر می رود، بی آنکه دلش رضایت بدهد، مرگش شروع می شود . . . می گویم احتمالا یعنی می خواهم هنوز امیدی به غلط بودن این حرف داشته باشم.

  
نویسنده : شایان ربیعی ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳٩۱
تگ ها :


روزی پاک هم صدایش درآمد

رادیو برایم یادآور تاریخ است،‌ سال‌هایی که نبودم  یا بودم، یادآور جنگ جهانی دوم،‌ جنگ ایران و عراق! و دعواهای بچگی‌ام با پدر بزرگ سر موج‌ها!

کار کردن را در رادیو همیشه دوست داشته‌ام چون رسانه خیال است و‌یک جور مثل یک مرد بیهوده گم شدن!

و این روزها دارم به دوست داشتن چندین ساله‌ام سلام می‌دهم!

برنامه رادیویی «روزی پاک» از دوشنبه هفته آینده (سیزدهم آذر) روی موج اف.ام، ردیف 98 پخش می‌شود.

علی البرزی عزیز،‌سردبیر برنامه، گزارش‌های برنامه را به من سپرده تا هر هفته توی زندگی یکی از مسئولان بالامقام کشور سرک بکشم و از چند و چون زندگی و نوع کسب و کارش سر در بیاورم! گفت‌وگوهای فان و جالبی از آب در می‌آید! گزارش نمره اول این برنامه را به یکی از چهره‌های شناخته شده کشور اختصاص دادم که اگر بشنوی باورت نمی‌شود!

نتیجه‌اش اینجاست؛ دوشنبه در ساعت 5 عصر!

  
نویسنده : شایان ربیعی ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : رادیو ، روزی پاک


یادداشت هفته

یادداشت نیمچه فکاهی " آقای احمدی‌نژاد، لطفا قرص آرامبخش را ارزان کنید"  در سایت خبری فریادگر، تقریبا تنها سایت خبری فعال و فیلتر نشده اصلاح طلب در فضای رسانه‌ای ایران، منتشر شده است. برای خواندن این یادداشت از اینجا کلیک کنید.‌

 

 

  
نویسنده : شایان ربیعی ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱


برای او که موهایش باد را می‌رقصانند . . .

مرگ

مثل یک چراغ

مثل سایه یک درخت

مثل آبی که بی‌گدار از کنار یک پلنگ می گذرد

روی طاق پنجره ایستاده است

یادت بخیر مادر،‌ آن ماهی قرمز توی حوض حیاط از یاد من هم نمی رود.

  
نویسنده : شایان ربیعی ; ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


وقتی دف حالت را به هم می‌زند

راه رفتن کار آسانی نیست،‌ در هر کجای این جهان بیکرانه که باشی.

حرف‌هایی هست که در وجود توست اما بر زبان آوردنش کار تو نیست و باید در رسای شعر و موسیقی و سینما و . . . بدانی و بشنوی‌اش. حرف‌هایی که بی واسطه با آفریده شدن‌ات،‌ به دنیا آمدن‌ات،‌ لبخند زدن‌ات،‌عاشق‌شدن‌ات،‌ سرکار رفتن‌ات،‌ تایپ کردن‌ات،‌رانندگی کردن‌ات،‌ چای خوردن‌ات،‌عصبانی شدن‌ات،‌ تنها شدن‌ات،‌ شاد بودن‌ات و . . . برخورد می‌کند،‌حرف‌هایی که گفتن‌شان کار تو نیست و نشنیدن و ندانستن‌شان راه رفتن‌ات را نامتعادل می‌کند.

عصر دیروز خسته شدم از دست سرزمینم.

خسته شدم از اینکه برای شنیدن یک کار موسیقیایی جدید و خوش فرم باید دست به دامن نسخه‌های کپی شده فارسی و انگلیسی و اسپانیایی و فرانسوی و هزار جور کشور و زبان دیگر بگردم و در خودی‌ترین و محرم‌ترین حالت ممکن به کارهای رشو،‌ جوان حاجو، کایا و . . . برسم.

من می‌خواستم امروز و فردای جهان را در کلام موسیقیایی زبان مادری ام خلاصه کنم نه دیروزهای‌اش را؛ در شعر زبان مادری‌ام و در سینمای‌اش.

راه رفتن کار دشواری است اگر آنچه در دستگاه MP3 playerات گوش می‌کنی، به زبان مادری‌ات نباشد.

در این جهان وارفته که هرکسی در دنج ترین گوشه خانه‌اش می‌تواند جمعیت بسیاری را بلرزاند بی آنکه ریالی هزینه کند،‌نمی توانم بفهمم که چرا دوستان هم‌زبان هم‌دل‌ام کمی از پوسته هنجاری موسیقی هورامی درنمی‌آیند و چه می‌دانم در قالب‌های مختلف موسیقی مثل پاپ و جاز حتی اثری خانه‌گی منتشر نمی‌کنند.

احترام و ارادت بسیار ویژه‌ای به موسیقی سنتی و مقامی دارم،‌ همچنانکه می دانم قریب به اتفاق مردمان سرزمینم دارند،‌ اما این قالب و این سبک نمی تواند جوابگوی همه نیازهای زندگی روزمره باشد،‌ و واقعا نمی‌تواند به طوری که بارها دیده‌ام بسیاری از دوستانم از شنیدن صدای دف و آن ریتم‌های تکراری و آن آوازهای پیر چندین ساله که هر روز دارند تکرار می‌شوند و تکرار می‌شوند و تکرار می‌شوند، کلافه شده‌اند و کلافه شده‌ام.

با این همه در این وادی باید بسیار سپاسگزار عده کم‌شماری باشم که با تمام سختی‌ها و موانع، ‌با هزینه‌های شخصی و رنج‌راه کشیدن‌های طولانی روزنه‌ای برای نفس کشیدن ذهن موسیقیایی قشر جوان باز کرده‌اند،‌ گرچه حتی این تلاش‌های صادقانه و جاودان اجر نیز آنطور که باید و شاید راهی نسپرده‌اند که شاید. . .  و نتیجه کار انحنا و افتراقی را از خط اصلی جریان اصلی که همان موسیقی گریه و خنده است ایجاد نکرده.

آیا هنوز مصرف موسیقی در سرزمین ما در عروسی‌‌ها و جشن‌ها و رزم‌هاست؟

آیا مصرف روزمره موسیقی در شهر و روستای ما جایگاهی دارد؟

فکر می کنم این سئوال‌ها هم بی اساس نیستند چرا که اگر در زندگی روزمره و فعالیت‌های بسیار معمولی زندگی روزانه،‌ موسیقی جایگاهی داشته باشد تولیدکنندگان این حوزه هم بی گمان به سراغ تهیه و پخش آثار موسیقیایی متناسب با زندگی معمولی روزانه می‌رفتند. پس یا چنین نیازی وجود ندارد و یا تولید کنندگان موسیقی متناسب با این نیازها اثری تولید نمی‌کنند.

پایان کلام آنکه من به نمایندگی دست کم 20 تن از هم سن و هم صنف‌های خودم، باید بگویم که نمی‌توانم با آثار موسیقیایی که تاکنون به زبان هورامی منتشر شده‌اند، زندگی روزانه‌ام را بگذرانم،‌تاکسی سوار شوم،‌ در نمایشگاه آثار تجسمی قدم بزنم،‌سرکار بروم و . . . به ناچار می‌روم سذاغ دیگران و دیگر زبان‌ها.

از دوستانم بسیار سئوال کردم و جویا شدم،‌نتیجه این بود که بیشتر کارهای هم‌زبان ما در موسیقی برای شادی و رقص یا گریه و زاری تولید می‌شود و بطور کلی متناسب حالت‌های خاص و ویژه است نه زندگی روزانه و روزمره این همه آدم معمولی.

  
نویسنده : شایان ربیعی ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :


حاشیه بر اظهارات محسن نامجو در مورد "جدایی نادر از سیمین" و زبان کوردی

نه بیزاری جستن از کسی یا چیزی راه به جایی برده‌ست نه پاسخ‌ها به بیزاری جستن‌ها و احیانا عرض ارادت‌های چنین و چنان. بر همین اساس بنا نداریم که به واسطه نشر نامه‌ای که محسن نامجو، خواننده و نوازنده نام‌آشنا و احیانا پست مدرن ایرانی در تجلیل از اصغر فرهادی به خاطر موفقیت فیلم " جدایی نادر از سیمین"، منتشر کرده است، جوابیه صادر کنیم. با این همه همیشه مجالی برای نقد و بیان دیدگاهی دیگر مهیاست. از این رو نگرانی و افسوس ما از آن است که آقای نامجو با توسل به ادبیاتی کم‌مایه دست تباهی به پله‌های متأخر سینمای ایران برده و آثار کسانی چون کیارستمی، مجیدی، جلیلی، قبادی و . . . را گرفتار مفاهیم و الگوهای پیشامدرن توصیف کرده است و شگفتا که خواسته و دانسته زبان کوردی را نشانه‌ و گواهی بر این مدعا می‌انگارد.

یادآوری این که زبان کوردی به عنوان زبان یک ملت زنده و پویا و فراتر از چارچوب مرزهای ایرانی در جهان مدرن، بسترساز خلق بسیاری از آثار تقدیر شده در همین جهان مدرن است، بختیار علی، جوان حاجو، هادی ضیاء‍ الدینی، راشو]  که از قضا نامجو باید وی را خوب بشناسد[!!!، شیرکو بیکه‌س، فرهاد پیربال، عباس ولی و بسیاری دیگر از این دست، هرکدام در حوزه تخصص خود، تأثیری جریان ساز در هنر و فرهنگ جهان مدرن و پسامدرن داشته‌اند، که آگاهی از این مهم، قضاوت‌های بی‌بنیاد و پریشان امثال آقای نامجو درباره زبان کوردی را اصلاح می‌کند تا دیگر زبان کوردی در ذهن دیگران نشانه‌ای برای اشاره به جهان سنتی یا روستایی نباشد.

سوای این موضوع، پیدا نیست که وجه عینی «تناقض‌های مدرن» از نگاه آقای نامجو چیست؟ آیا در هیچکدام از کارهای سینماگرانی که مورد اشاره غیر مستقیم وی هستند، نشانی از مؤلفه‌ها و مفاهیم جهان مدرن وجود ندارد؟

حتی با پذیرش فرض آقای نامجو، آیا باید از میان دوگانه "جدایی نادر از سیمین" از یک سو و مجموعه آثار سینمایی همچون "خانه دوست کجاست"، " لاک پشت‌ها هم پرواز می‌کنند"، " بچه‌های آسمان" و . . . یکی را برگزید؟ آیا این دوانگاری و اجبار ذهنی برای انتخاب تنها یک گزینه، برخوردی بلاواسطه پیشامدرن نیست؟ و سرانجام اینکه آیا به دار آویختن یکی به بهانه تجلیل از کسی دیگر با آن ادبیات آنچنانی، به راستی خود از نهاد انحصارگر و دیگری ناپذیر جهان سنتی برنمی آید؟

باری پاسخ ما در این وادی تحسین هردو سوی این طیف بی‌کران است چرا که خود را گرفتار در انتخاب یکی از میان آن دو نمی‌بینیم، چه که جامعه امروز ایرانی ملغمه‌ای جامع از هر دو سوی این طیف درازآهنگ می نماید.

جمعی از دانشجویان کورد دانشگاه‌های تهران

5 اسفند 1390

  
نویسنده : شایان ربیعی ; ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :